منم چقدر عاشق شدم تاحالا

نمیدونم به پای کدوم هم  بشینم گریه کنم

 

+ تاریخ یک شنبه 29 بهمن 1396 ساعت 15:38 نویسنده دلی |

 

تو چی کار کردی با دل من

که انقدررررر دوست داره

+ تاریخ دو شنبه 23 بهمن 1396 ساعت 10:52 نویسنده دلی |

دردا  که راز پنهان

خواهد شد آشکارا

+ تاریخ دو شنبه 23 بهمن 1396 ساعت 10:51 نویسنده دلی |

حواسم نبود اشتباهی چهار پنج روزه دارم با  مسواك  یه نفر دیگه مسواک میزنم

+ تاریخ سه شنبه 17 بهمن 1396 ساعت 15:26 نویسنده دلی |

 

 دلم می خواهد

تو

دوباره همان شال گردنی را ببافی

و او

درخیال اینکه برنج را باید بپزد به خواب برود

و من

در کنار شما سبزی ها را پاک کنم

+ تاریخ دو شنبه 16 بهمن 1396 ساعت 16:0 نویسنده دلی |

میرود خفه کند مرا

این آهِ گلوگیر

شاید تقصیر تو نیست

شاید نمیدانستی

که جای تک تک انگشتان واژه گانت

روی گلبرگ های احساسم

برای همیشه می ماند

وحسرت میخورد بودنت را

گلبرگی که به دستانت عادت کرده بود

 

+ تاریخ پنج شنبه 12 بهمن 1396 ساعت 16:0 نویسنده دلی |

شاید  روزی

من بمانم وتماشای دیواری به ظاهر خالی

اما

پر از قاب عکس های تنهایی

+ تاریخ یک شنبه 1 بهمن 1396 ساعت 15:0 نویسنده دلی |

دفتر خاطراتمان را ورق زدم

و رسیدم به سرفصل این حس خاک گرفته

آنجا که قبل از من..

این تو بودی..

که از عشق با من میگفتی

آنقدر واقعی فراموش کرده ای حرف هایت را

که من هم باورم شد ٬عشقت به من ساخته ی خیالات من است و یک سوء تفاهم.

فقط بگو

چرا؟

+ تاریخ جمعه 15 دی 1396 ساعت 11:11 نویسنده دلی |

بچه ها یه سوال

یه نفر چندسال پیش یه شعری رو برام خوند من منظورشو ازین شعر نفهمیدم

 

این شعرو برام خوند:

نانوا هم جوش شیرین میزند....امان از دل فرهاد

شما میدونید چ منظوری داشته از این حرف؟

+ تاریخ چهار شنبه 13 دی 1396 ساعت 18:22 نویسنده دلی |

چقدر دلم تنگ شده

آه

از دل تنگیم با که بگویم؟

خواستم  از دل تنگیم با خدا بگویم

ولی

خجالت کشیدم.

 

کاش میدانستی که چقدر دلم برایت تنگ شده

از دلتنگیت با که بگویم؟

+ تاریخ چهار شنبه 13 دی 1396 ساعت 11:14 نویسنده دلی |

یه روز داشتم برنج میپوختم

آبکشش کرده بودم حالا میخواستم دم بندازم

من زیاد در زمینه ی برنج پختن مهارت ندارم

ولی خورشت سبزی و خورشت قیمه ام به فضل الهی خوبه

داشتم چی میگفتم؟ 

آهان

برنج رو آبکش کرده بودم داشتم میذاشتم دم بکشه که این شعره به ذهنم خطور کرد

حالا همه ی این حرفا رو زدم که این شعره رو بگم

 

واینک

جناب شعر:

برنج رو که دارم دم میکنم

زیرشو باید کم بکنم

 

خب دیگه تموم شد شعرم

 

+ تاریخ پنج شنبه 7 دی 1396 ساعت 10:52 نویسنده دلی |

یکی از اقواممون دکتر براش آمپول تجویز کرده بود رفته بود آمپولشو بزنه ..

به آمپول زنه گفت: آمپوله رو یه جوری بزن درد نیاد

آمپول زنه گفت: اگه یه جوری  بزنم  که درد نیاد  اُبُهت آمپول زن ها میره زیر سوال

+ تاریخ دو شنبه 27 آذر 1396 ساعت 17:18 نویسنده دلی |

یکی از اقواممون معلمه

یه روز مریض شده بود رفته بود پیش دکتر

جلد دفترچه بیمه ی این فامیلمون  از قبل کنده شده بود...خلاصه اینکه دفترچش شکل و شمایل درست و حسابی نداشت 

دکتره به فامیلمون گفت :تو معلمی و دفترچت این شکلیه؟

فامیلمون در جواب دکتره گفت:تو دکتری و دست خطت این شکلیه؟

+ تاریخ دو شنبه 27 آذر 1396 ساعت 16:49 نویسنده دلی |

گفت :تو وقتی میتونی کسی رو از غرق شدن نجات بدی که خودت شناکردن رو خوب بلد باشی.

 

نمیدونم این حرفش چقدر درست بود.نظر شما؟

+ تاریخ شنبه 25 آذر 1396 ساعت 18:27 نویسنده دلی |

با خودم مرور میکنم خاطراتی رو که از کنار لبوفروشی ها رد میشدم.

نمیدونستم دیگران برای چی انقدر لبو دوس دارن

خب...

آخه من لبو دوس نداشتم

ولی نمیدونم چرا اون روز

چند روز پیش رومیگم

اون لبو انقدر بهم چسبید که نگو

وقتی وارد آشپز خونه شدم....وقتی اون بخارو عطر و دم لبو زد توی صورتم ....وقتی لبو رو دیدم که داره توی آب روی اجاق گاز میجوشه و غُل غُل میکنه

نمیدونم چرا اون موقع اونقدر مشتاق خوردن لبو بودم....انگار منم شده بودم مثل بقیه که لبو دوس دارن

چقدر اون لبو خوش مزه بود 

چقدر چسبید

 

+ تاریخ پنج شنبه 23 آذر 1396 ساعت 15:19 نویسنده دلی |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 ... 15 صفحه بعد